فردین دارد با دخترك ور میرود، علی هم با مادرش. مادره با عشوه میخندد اما دخترك با چشمان ماتش، گاه بدنش را تكانی میدهد، انگار که بخواهد خودش را از دستهایی كه روی بدنش میلغزند رها کند. رضا و بهرام بساط كباب را براه انداختهاند. دود و بوی کباب اتاق را در خودش گرفته است. جلال گوشهای از اتاق نشسته و تند تند مشروب سر میکشد و چشم از دخترك بر نمیدارد. گونههایش گل انداخته و سپیده چشمانش رو به سرخی میرود. با هر حركت فردین و دخترك پلكهایش میپرد و استخوان فكش روی هم فشرده میشود. دخترک هم به او نگاه میکند. رضا جلال را صدا میزند. جلال به رضا نگاه میكند كه سیخ كبابی در دست دارد و به او اشاره میكند كه بگیردش اما او از جایش تكان نمیخورد. باز رویش را برمیگرداند و به دخترك نگاه میكند. میبیند كه فردین لبهایش را روی گردن او گذاشته و با دستهایش با بدنش ور میرود. دخترك بیهیچ صدایی، وول میخورد و جلال میبیند كه قطرات اشك دارد از گونههایش سرازیر میشود.
«ولش کن!»
علی و مادره که به نفس نفس افتادهاند و فردین، برای لحظهای، از صدای بلند جلال مثل مردهها بیحرکت میشوند.
فردین به خودش میآید و با بهت نگاهش میکند: «چته جلال!»
«ولش کن.»
رضا و بهرام هم وارد اتاق شدهاند. علی و مادره بیحرکت هستند.
«چی داری میگی؟»
«ولش کن میگم پدر سگ!»
«چته تو... برو بابا!» و فردین بی توجه به او، دوباره دستهایش را لای پاهای دخترک میبرد.
جلال شیشه مشروب را برمیدارد و به طرف فردین پرت میکند. شیشه به دیوار پشت سر فردین میخورد و میشکند. جلال به طرفش خیز برمیدارد. رضا بهسوی جلال میرود و او را میگیرد.
«انگار زیادی زدی شیر شدی!... بی خیال!!»
«ولم کن... تو هم گم شو!»
رضا جلال را رها میکند، فردین با عجله از اتاق خارج میشود. علی به دیوار تکیه داده و مادره هراسان به جلال نگاه میکند. دخترک گوشهای کز کرده و گریه میکند.
«حالمونو گرفتی عوضی! انگار زده به کلهت ها... برو بیرون یه هوایی بخور!»
جلال به علی نگاه میکند. داد میزند: «خفه شو!»
«خودت خفه شو الاغ! ئه! غیرتی شده برامون... مگه بار اولته؟! هیچی نمیگیم داره گند میزنه به حالمونا!»
جلال به طرف علی میرود و او را زیر مشت و لگد میگیرد. رضا وارد میشود. میخواهد جلال را از علی جدا کند. جلال به طرف او برمیگردد و مشتی زیر گوشش میخواباند. حالا فردین و بهرام هم درگیر شدهاند. جلال به آنها فحش میدهد. چهار نفری سرش میریزند. جلال روی زمین ولو میشود. او را زیر مشت و لگد میگیرند...
وقتی به خودش میآید، هوا در حال تاریک شدن است. مادره کنارش نشسته و پارچهی خیسی روی سرش گذاشته و دخترک هم در گوشهای به خواب رفته است. جلال پارچه را پرت میکند. بیرون میرود. از چاه آب میکشد و دست و صورتش را میشوید. به اطرافش نگاه میکند. سایه درختان باغ همه جا را تیره کرده است.
«نگار رو بیدار کن. باید بریم. داره شب میشه!»
زن میگوید: « همش تقصیر تو بود. نگار بیچاره... قرار نبود بیاریش...»
هر سه راه میافتند و در تاریکی ِ زیر درختان باغ گم میشوند...