‏نمایش پست‌ها با برچسب تاملات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تاملات. نمایش همه پست‌ها

۱۱ اسفند ۱۳۸۹

تمایل ناخودآگاه به سکونِ تن


ساعت از 2 شب که گذشت، آدم حس می‌کند که بخشی از وجودش نمی‌خواهد بخوابد. قبل از این ساعت، خواب هنوز با قدرت، تن را به سوی خود می‌خواند. اما از 2 که گذشت، وضع چیز دیگری است. آن وقت است که چسم روی رختخواب دراز می‌کشد. شاید هم اندک مطالعه‌ای بکند، یا کمی آب بخورد و ادای خوابیدن دربیاورد اما، چیزی جلو خوابیدنش را می‌گیرد. انگار یکپارچگی وجود به‌هم ریخته‌ باشد. انگار چندین منبع تصمیم گیری ذهنی برای اعمال ارادی و نیمه‌ارادی و خودکار بدن به‌وجود آمده و  ناگهان دچار ناهماهنگی شده‌اند.
تصور کنید در حال دیدن فیلم یک دونده هستید. حالا تصویر را رو به عقب برگردانید. می‌بینید که دونده‌، با وجود اینکه نگاهش رو به جلو است و به نقطه‌ای به عنوان هدف خیره شده اما رو به عقب می‌دود. در حالی که بدنش اندکی به جلو خم شده و حالت دست و پا حکایت از آن دارد که جهت دویدن رو به جلو است اما حرکت به طرف عقب است. بی‌خوابی هم دقیقاً همین حالت را دارد. جهت همه چیز رو به سوی خواب است اما نواری در ذهن به عقب برمی‌گردد. اعمال، رفتار و زمان به‌ظاهر متمایل به جلو است اما، نیرویی نامرئی ذهن انسان را از جلو رفتن، از خوابیدن و از جاری شدن باز می‌دارد و اندک اندک ذهن را به عقب می‌کشد، حرکت را کند می‌کند و سپس به توقف وا می‌دارد. کالسکهٔ ذهن متوقف می‌شود، «ناخودآگاه» از آن پیاده می‌شود و سرگردان در فضای شب پرواز می‌کند، می‌چرخد و روی خاطره‌ای می‌نشیند، گاهی به انتهای زندگی و مرگ می‌رود. گاهی به پیش از تولد باز می‌گردد، گاهی به نقطۀ شروع برمی‌گردد و حرکتش متوقف می‌شود و گاهی بازگشت به عقب را از سر می‌گیرد اما هیچ نیرویی نمی‌تواند وادارش کند که رو به سوی جلو، رو به سوی فردا حرکت کند. این چیست؟ مگر فردا چه هست که نباید برسد؟ چرا نمی‌خواهم به فردا برسم؟
اما شب، خارج از ارادۀ ما، بی‌پایان نیست. آدم وقتی در خواب است، با وجود اینکه همه چیز به فاصلۀ چشم برهم‌زدنی می‌گذرد اما حس می‌کند، روزگاری را با خواب پشت سر گذاشته است. حس می‌کند از دنیایی وارد دنیای دیگر شده است. اما تنها آن‌کس که نمی‌خوابد می‌داند که شب چقدر کوتاه هست و هر چقدر که سعی کند به فردا نرسد، باز می‌بیند که چه زود سپیده می‌زند، چه زود روز آغاز می‌شود. آن وقت است که حس می‌کند تمام سلول‌های تنش که می‌خواستند در سکون بمانند، چه ناامیدانه با روز روبرو می‌شوند. هر سلول «آه» می‌کشد و ناخودآگاه، مویه می‌کند. راز چیست؟

۶ بهمن ۱۳۸۹

مرثیه‌ای برای یک امر مضحک

تازگی‌ها ریش گذاشته‌ام. هنوز خیلی نشده اما به هرکسی که می‌رسم در اولین جمله‌اش کلمهٔ سفید را به‌کار می‌برد. موی سفید، چانه‌ٔ سفید! یعنی وجود این رنگ گستاخ در میان موهایی که انتظار می‌رود حداقل اگر سیاه نیستند سفید هم نباشند! آخر مگر چند سالم است؟ 35- 36، نه! من برای یک تغییر رنگ، آن‌هم در قسمت چانه غصه نمی‌خورم و همیشه تکرار می‌کنم: «خب ارثی است دیگر» و همراه با دیگرانی که انبوهی از موهای سیاه به اندازه یک تار موی سفید توجه‌شان را جلب نمی کند، می‌خندم. اما این خنده واقعی نیست. سریع متوجه می‌شوم که در ذهنم چه می‌گذرد، مثل حالت قاتلی که بعد از قتل تازه می‌فهمد که چکار کرده و با خودش تکرار می‌کند: « آه، اینم تمام شد، دیدی؟ به همین راحتی همه چی تمام شد.» بعد گوشه خیابان یا محل قتل می‌نشیند، سیگاری می‌کشد و منتظر می‌ماند تا یکی بیاید و او را دستگیر کند، نه همچین کسی اهل فرار نیست. راحت منتظر می‌ماند تا برود زیر حلقه‌ی طناب. و این منم در همچین حالتی، به خاطر این رنگ لعنی، این رنگ سفید.

بله! سال‌هایی گذشته‌اند، اما دوست دارم بگویم خب، این هم سهم ما از خانوادهٔ مادری: رنگ سفید، موی سفید، بله ارثی است! اما حتی ارثی هم باشد مگر می‌شود جلو هجوم افکار مازوخیستی‌ای را گرفت که با شگفتی هم می‌فهمم که از آن‌ها لذت هم می‌برم. من لذت می‌برم از این‌که می‌بینم سال‌های عمر گذشته و دارند می‌گذرند و من با خوشحالی می‌بینم که سهم من از زندگی هیچی نیست جز آن‌چه که در ذهنم می‌گذرد. نه! هیچ‌چیزی وجود خارجی ندارد، هرچه که هست در یک مشت فضا جای گرفته است. نه خانواده‌ای تشکیل داده‌ام، نه مالی جمع کرده‌ام، نه خانه‌ای دارم، نه ماشینی و نه حتی کاری برای گذران زندگی، و من همچنان آرامم و شاد و دوست دارم آن مشت سخت افزار را که درون کاسه سرم قرار دارد گاهی بیرون بیاورم، در دست‌هایم بگیرم و به آن خیره شوم و لبخند بزنم و گاهی هم وسوسه شوم که مثل توپ فوتبال آن را شوت کنم تا به دیوار روبرو بخورد و به طرفم باز گردد و من بگیرمش و دوباره درون ظرفش بگذارم.

چه می‌خواستم بگویم؟ بله یادم آمد، نه خیلی! یک کمی‌اش یادم آمد. روزها می‌گذرند، همه چیز دارد می‌گذرد. هیچ‌کس نخواهد توانست دوبار در یک رودخانه شنا کند. موی سفید حتی اگر ارثی هم باشد، برای همیشه ارثی نیست. یک روزی نشان دهنده‌ی سال‌های عمر خواهد بود، مثل حلقه‌های دایره‌ای درون تنه یک درخت، هر تار موی سفیدی هم می‌شود لحظاتی از زندگی که با بی‌محتوا شدن، رنگ باخته و سپس محتوایی دیگر، با رنگی دیگر به خود گرفته است.

اشتباه نکنید‍! من الان در حال غصه خوردن نیستم. شاید باور نکنید، اما در آرامش کاملم. اما یک اندوه ناب هست، اندوهی نه از نداشته‌ها، از دریافتن عمق زندگی. گاهی آدم غوطه‌ور می‌شود در خودش، در اطرافش و شیرجه می‌زند در زندگی، و به اعماق می‌رود و می‌بیند هرچند عمق هست، اما به همان اندازه هم تاریکی هست. آدم درمی‌یابد. به ناشناخته‌ها نزدیک می‌شود اما این را هم می‌فهمد که در عمق، تاریکی بیشتر است. آدم می‌بیند که زندگی را دریافته است. می‌فهمد که برای چه زنده‌است و با اندوه خاصی هم می‌بیند که به همان اندازه که دریافته است، با ابهام هم روبروست. ابهامی که از تاریکی ژرفای زندگی برمی‌خیزد. هر تار موی سفیدی می‌شود درکی از زندگی، می‌شود دریافتی از آنچه که قبلاً آن را فقط در سطح می‌دیدیم و با هر نسیمی جهت‌شان تغییر می‌یافت. و این دریافت همراه می‌شود با حسی که مدام در ذهن تکرار می‌شود: « آه، من چقدر کم می‌دانم، آه بله عزیزم! بله جان من! من آدم ترسویی هستم. من به همان اندازه که ضعیفم و ابهام دارم، ترسو هستم.» و در این هنگام کافی است که جلو آینه بروید و به خودتان نگاه کنید تا ببینید که سفیدی چه معنایی دارد.

۱ مرداد ۱۳۸۹

هیولای مطلوب!



دقت کرده‌اید که اکثراً در تعاملات اجتماعی‌مان و روبرو شدن با افراد دیگر احساس نارضایتی یا رضایت می‌کنیم؟ بدیهی‌ است که هر کدام از ما ممکن است در برخورد با دیگران احساس شادی، غم، خشم، نارضایتی یا نفرت بکنیم. خواستگاه این حس، قضاوتی است که ما در مورد دیگران داریم. ما در هر لحظه‌ به صورت ناخودآگاه، اطلاعات ذهنی خود را تجزیه و تحلیل می‌کنیم، خاطرات را می‌کاویم، به یاد می‌آوریم، نتیجه گیری می‌کنیم و... هر تعاملی، خواه ناخواه با این فعالیت ذهنی طرفین همراه است و نتیجه‌اش قضاوتی است که احساس هر کدام از ما را سازمان می‌دهد.
داشتم به این سوال فکر می‌کردم که انسان مطلوب از نظر من چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد، که پاراگراف بالا به ذهنم رسید. نتیجه این است که قضاوت‌های ما در مورد دیگران و در نهایت، نظر ما درباره‌ی انسان در معنای عام و فلسفی‌اش، درونی و مبتنی بر تجزیه و ترکیب هزارات پیش‌فرض ذهنی است که ممکن است با واقعیت ناسازگار هم باشد. بهرحال، من با آدمی راحتم و باهاش احساس شادی می‌کنم که حداقل این چند ویژگی‌ را داشته باشد (البته با پیش‌فرض گفته‌های بالا):
1. صداقت: از رفتار ریاکارانه متنفرم. ریاکاری در رفتار آدم‌های مثبت نما و بیش‌از حد تعارفی کاملاً‌ مشخص است. در زودترین زمان ممکن از این آدم‌ها متنفر می‌شوم.  
2. احترام: به طرف مقابلش احترام بگذارد، حتی اگر با نظرش موافق نباشد.
3. نسبی‌گرایی: در بحث به نسبیت معتقد باشد و هیچ چیزی را مطلق نداند. بدون دلیل روی نظری پافشاری نکند و اگر برای نظرش دلیل کافی نداشت به راحتی آن‌را کنار بگذارد و نظر بهتر را بپذیرد.

5. ارزش در حد متعادل برای پول و مادیات قائل شود. آدم‌هایی که به ‌طور مداوم از پول حرف می‌زنند و نسبت به دیگران حسادت می‌کنند، اصلا خوشایند نیستند.
6. عاشق آدم‌هایی هستم که اهل فکر هستند و از قدرت ذهن آگاهند و از خلاقیت فکری و کشف راه‌های تازه استقبال می‌کنند.
7. احترام به خانواده: از آدم‌هایی که جلو دیگران یا حتی در تنهایی خودشان، با همسر و بچه‌هایشان بدرفتاری کرده و آن‌ها را تحقیر می‌کنند واقعاً‌ بدم می‌آید.
.... و هزاران مورد دیگر!
 بدیهی است که در صورت نبود ویژگی (1) و عدم صداقت طرف مقابل، هیچ رفتاری قابل اعتماد نیست. چون در هر لحظه به درست بودن آن‌ها مضنون هستید! بنابراین اولین شرط هر تعاملی را صداقت بگذارید. و این هم چندان آسان نیست چون ممکن است به راحتی گول بخوریم.