‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان‌های کثیف. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان‌های کثیف. نمایش همه پست‌ها

۲۱ مهر ۱۳۸۹

در باران شب چه بویی می‌پیچد

چهار کارگر از پله‌ی آهنی بالا می‌آیند، چکمه‌هایشان را بیرون می‌آورند و وارد کانکس می‌شوند. همراه آن‌ها بوی فاضلاب هم داخل می‌آید. یکی‌ از آن‌ها انگار پایش داخل فاضلاب فرو رفته و چکمه‌هایش پر از آب شده است. می‌نشینند. محمدطاهر، سر کلمن را برمی‌دارد، لیوان را داخل آب می‌برد، پر می‌کند و سر می‌کشد. آقا علی، مرد مسن میان ما، برای همه چای می‌ریزد. چای رنگی بین زرد و خاکستری دارد. برای من، لیوان تا لبه هم پر شده‌است. قند را دهانم می‌گذارم و وقت نوشیدن، دوباره، چشم‌هایم را از پنجره کانکس به بیرون می‌دوزم، باید به چیز دیگری فکر کنم...

کارگرها که سر کار برمی‌گردند، من هم از کانکس بیرون می‌روم. عصر است و نم نم باران هم شروع شده است. سیگارم را که روشن می‌کنم قطره‌ای باران روی آن می‌افتد، اما کاغذ زود خشک می‌شود. آن‌طرف رودخانه وسط شهر که فاضلاب هم از آن می‌گذرد، زنی دو تا دخترکش را داخل خانه می‌برد و در را می‌بیندد. آن‌سوتر، دو تا دختر دم در نشسته‌اند، گاهی نگاه می‌کنند؛ به این فکر می‌کنم که فاصله‌ی بین ما را لایه‌ای از بوی فاضلاب و قطراتی از باران پر کرده است. مزه چای ته گلویم مانده‌است، دلم می‌خواهد استفراغ کنم...

باران به شدت می‌بارد و رودخانه دیگر جای کار کردن نیست. کارگرها بالا می‌آیند. هوا در حال تاریک شدن است. داخل کانکس لباس‌هایشان را عوض می‌کنند و می‌روند. باز بوی گُه همه جا را در بر می‌گیرد. گوشه‌ای، روی کاغذها خم شده‌ام و مقداری از حسابی را که باقی مانده، جمع و تفریق می‌زنم، باهم نمی‌خوانند. پیمانکار که می‌آید هوا تاریک شده است. باز به حساب‌ها مشغول می‌شویم...

همه رفته‌اند. کانکس خالی است. لامپ روشن است و من از پنجره به تاریکی خیره شده‌ام. دقایقی که می‌گذرد نگهبان شب هم می‌آید. من هم باید بروم. دوچرخه را از گوشه‌ای بیرون می‌کشم. باران به شدت می‌بارد. سوار می‌شوم. به خیابان اصلی می‌رسم و خلاف جهت حرکت ماشین‌ها رکاب می‌زنم. باران همراه با باد به صورتم می‌خورد و جلو دیدم را می‌گیرد، لباس‌هایم به تنم چسپیده و من همچنان می‌رانم...

به سرعت رکاب می‌زنم و قبل از آن‌که دو خیابان آن‌طرف‌تر، دایره‌ی گرد سیاه رنگی که جلوم دهان گشوده ببینم، حس می‌کنم که از روی صندلی جدا می‌شوم، در هوا معلق می‌زنم و به داخل دایره سیاه پرتاب می‌شوم، قبل از آن‌که به کف چاله برسم و با سر در فاضلاب فرو روم، در لحظه‌ای بسیار کوتاه، بوی گُه بینی‌ام را پر می‌کند و در مغزم می‌پیچد. دیگر چیزی حس نمی‌کنم...

۳ مهر ۱۳۸۹

داستان پیرمرد شیرخوار و مادرش

در زمان‌های نه‌چندان قدیم، زنی جوان که اولین حاملگی‌اش بود، پیرمردی به دنیا آورد. پیرمرد کوتوله‌ی پلاسیده‌ی استخوانی غمگین، با آلت بلند آویزان که هنوز ختنه نشده بود. به جای این‌که مثل کودکان گریه کند، فقط سرفه‌های خشکی می‌کرد که بدن لرزانش را مثل بیدی در طوفان می‌لرزاند. همه در نهایت حیرت به او نگاه می‌کردند، کسی نمی‌دانست چکار باید بکند تا اینکه پرستاری تن نحیفش را در پارچه‌ای پیچید و در بغل زائو گذاشت. پیرمرد سرش را روی سینه‌ی مادرش گذاشت و با بی‌حالی از پستان او شیر خورد...
سال‌ها گذشت، پیرمرد به غذای دیگری عادت نکرد و مثل روز اول پستان مادرش را در دهان داشت. مادرش دیگر حامله نشد. لاغر و استخوانی شد. صورتش چروک برداشت. کمرش خم شد، تا اینکه آخرین روزهای زندگی‌اش رسید اما پیرمرد در همان حال باقی ماند. پستان‌های پلاسیده‌ی مادرش را در دهان می‌فشرد اما دیگر شیری نبود. مادرش مرد. جسدش بو گرفت، بدنش فاسد شد و از هم گسیخت اما پیرمرد نگذاشت او را به خاک بسپارند تا این‌که او هم در حالی که پستان گندیده‌ی مادرش را در دهان داشت به خاطر گرسنگی مرد. هر دو را در کنار هم به خاک سپردند...
اگر تا اینجای داستان را خوانده‌ای، همین الان از جایت بلند شو. به کنار پنجره برو، پرده را کنار بزن. می‌بینی که پیرمرد کوتوله‌ی غمگینی، لخت، با آلت آویزان، در حالی که پستان بریده‌ی پوسیده‌ای در دهان دارد، از کوچه می‌گذرد. او را صدا بزن، به اتاقت ببر و با او کمی حرف بزن، اما یادت نرود که فاصله‌ات را با او حفظ کنی...
او حالا کنار من نشسته‌است. بیش از حد نزدیک شده‌است. دارد به من نگاه می‌کند، دست‌های استخوانی‌اش را داخل شکمم فرو برده و پستان پلاسیده‌ای را می‌مکد...

۱۲ شهریور ۱۳۸۹

جستجو و بوی گوشت خام

ساعت 3 و 35 دقیقه صبح است. می‌خواهم چیزی بنویسیم، موضوع از دستم در می‌رود؛ چقدر فرّار است! سعی می‌کنم پیدایش کنم که ناگاه جادوگری سیاه‌پوش از زاویه‌ای وارد و سپس با گام‌هایی آرام در زاویه‌‌ی دیگری از ذهنم پنهان می‌شود. بعد آینه‌ای می‌بینم. آن‌سوتر گدایی است که روی کونش راه می‌رود. وارد بخش تاریکی از ذهنم می‌شوم. خش خشی حس می‌کنم و زوزه‌ای آرام می‌شنوم؛ می‌بینم سگی که زنده زنده پوست‌اش را کنده‌اند، روی شکم‌ش می‌خزد. از بوی گوشت خام سگ حالم به هم می‌خورد. لگدی نثارش می‌کنم و از آن بخش از ذهنم خارج می‌شوم...
نه... انگار موضوع از دستم در رفته‌است... انگار جایی پنهان شده که یافتنی نیست. باید برگردم و بی‌خیالش شوم. می‌دانم خواه ناخواه، فردا یا پس فردا از مخفی‌گاهش خارج می‌شود و من می‌قاپمش و می‌نویسم‌اش...
... صدای جادوگر را می‌شنوم که وردی عجیب می‌خواند. آینه پوستی آویزان از خاطره‌ای را منعکس می‌کند. و گدا خون باسن ساییده‌شده اش را بر کف ذهنم می‌مالد. و بوی گوشت خام‌ سگ همچنان در مخم می‌پیچید... نباید دنبالش می گشتم. بی‌خواب شده‌ام... ساعت 3 و 54 دقیقه صبح است.

۸ شهریور ۱۳۸۹

حکایت آن صندوق

خدای جالبی دارم. شما نمی‌شناسیدش.
هر صبح باهم بیرون می‌رویم. سر خیابان اصلی که می‌رسیم ماشین را نگه می‌دارد، کیسه را از ماشین بیرون می‌آورد و دستش را داخل آن می‌برد و هر قطعه‌ای که به دستش رسید را برمی‌دارد و گوشه‌ای از خیابان می‌گذارد. دست راست یک گوشه، دست چپ گوشه‌ای دیگر. مثلا پای چپ یا راست را کنار یک پیاده رو شلوغ می‌گذارد. شکم و روده‌ها را کنار چراغ قرمز، روبروی خطوط عابر پیاده یا جای دیگر، اما هیچ وقت فراموشش نمی‌شود که سری که خون از آن می‌چکد را جلو بانک بگذارد که پیاده‌رو آن پهن‌تر و شلوغ‌تر و بهتر است.
و کار بدن من شروع می‌شود. دست‌ها و پاها در جای خود به حرکت در می‌آیند. شکم یا روده‌ها جایی که گذاشته شده‌اند تکان می‌خورند و سر جلو بانک به حرف می‌آید و با لحنی دردمندانه از مردم پول می‌خواهند. یک دست تنها، یک پا، یا روده‌ی بزرگ یا کوچک،‌ هر کدام خودشان را برای سکه یا اسکناسی به خاک می‌مالند، انگشتان خود را تکان می‌دهند، توجه عابران را به خود جلب می‌کنند و ... سر بی‌تن گریه می‌کند، گوش‌ها تکان می‌خورد یا موها می‌ریزد یا وقتی آرام تکان می‌خورد و خونش را به کف پیاده رو می‌مالد و از جدول کنار خیابان آب می‌خورد، چشم‌اش را به دست‌ها و جیب مردم می‌دوزد تا سکه‌ای شکار کند و ...
وقتی شب فرا می‌رسد و مردم به خانه‌هایشان می‌روند، دوباره با ماشین شورلت قراضه‌اش می‌آید. قطعات را دوباره جمع می‌کند. هر قطعه با خوشحالی پولی را که جمع کرده‌اند به او می‌دهند و با رضایت داخل کیسه می‌روند. وقتی به خانه می‌رسیم، در صندوق را باز می‌کند. حوصله ندارد تا بدنم را به هم بدوزد. همان‌طور جدا و رها از داخل کسیه به داخل صندوق می‌ریزد، سر روی شکم می‌افتد، روده به دور بازو می‌پیچد و... و در صندوق را می‌بندد و من می‌مانم با تاریکی و بدن از هم گسیخته و روی هم ریخته و گرسنه، تا فردا صبح...

۴ شهریور ۱۳۸۹

زیر نور ماه

نور، از پنجره‌ می‌تابد بر تختی که زنی و شوهری رویش دراز کشیده‌اند. مرد نفس نفس می‌زند. زن رویش را به طرف ماه برگردانده و به نور مهتابی‌اش نگاه می‌کند. از سنگینی مرد نفس‌اش تنگ شده، ماه ژله‌ای می‌شود. می‌لرزد. احساس درد می‌کند. ماه پریده رنگ مثل مرده‌ای برخاسته از گور، در پهنه‌ای بی‌کران، تنها. سرگردان. نفس‌اش از بوی دهان مرد، همچون نفس بی‌جان ماه، به شماره می‌افتد. و ستاره‌ای آن‌سوتر چون جنین مرده‌ای می‌شود. مرد خالی می‌شود. روی سینه‌اش رها می‌شود. زن او را به کناری می‌زند. از روی تخت بلند می‌شود. می‌رود به طرف حمام. عق می‌زند...
... برمی‌گردد. مرد خوابیده‌است. زن از پنجره به بیرون نگاه می‌کند. قطره‌های لزج و کثیفی از ماه می‌چکد روی شهر. بوی بدی حس می‌کند. پرده را می‌اندازد. زیر پنجره، پشت به دیوار،‌ چمباتمه می‌زند و به تاریکی خیره می‌شود...