‏نمایش پست‌ها با برچسب داستانک. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستانک. نمایش همه پست‌ها

۱۴ دی ۱۳۸۹

آن‌سوی پنجره کیست؟

پنجره‌ایست نه‌چندان بزرگ، با پرده‌ٔ ضخیم گل‌دار که نور کم‌رنگ زردی به بیرون می‌فرستد. اگر ساعت‌ها بایستی و نگاه کنی، می‌بینی که گاهی سایه‌ای می‌آید، بزرگ می‌شود، روی پرده می‌نشیند و باز می‌گردد، دوباره می‌آید و وقت رفتن، باز سایه‌ کوچک می‌شود؛ انگار کسی دارد قدم می‌زند. گاهی لای پرده کنار می‌رود، نور زرد بیشتر می‌شود و سری که از شکاف پرده و دیوار به بیرون نگاه می‌کند، تنها سایه‌ایست که بعد از لحظاتی پرده را می‌اندازد. باز پنجره می‌ماند با پرده ضخیم گل‌دار. اگر ساعت‌های دیگری هم صبر کنی، چیز بیشتری نمی‌بینی، جز تکرار...

کوچه با نور تیرهای برق روشن است. دانه‌های برف پایین می‌آیند و زیر نور می‌درخشند. دستانم را در جیب فرو برده و زیر برف، به دیوار روبرو تکیه داده‌ام و به پنجره نگاه می‌کنم که سایه‌ی دانه‌های برف از روی آن می‌گذرد. آنجا اتاق من است؛ از بیرون با دیوارهای آجری بدون روکش. دارم نگاه می‌کنم به خودم که آن‌سوی پنجره‌ام، می‌خواهم ببینم رهگذری که گاه از یک‌سوی این کوچه می‌آید و در سوی دیگر در تاریکی گم می‌شود، اگر سرش را بلند کند، چه می‌بیند. و آیا سرش را بلند می‌کند؟ اصلاً می‌فهمد آن‌سوی پنجره کسی هست که گاهی قدم می‌زند، گاهی می‌نشیند و گاهی از لای پرده به کوچه نگاه می‌کند و به‌همین‌ سادگی دارد ماه‌ها و سال‌های عمرش را می‌گذراند، بدون آن‌که اتفاقی بیفتد؟

۸ دی ۱۳۸۹

مواظب باش جک!


جک بورن از اسبش پیاده شد. افسار را به بوته‌ای بست؛ کلاه را از سرش برداشت و عرق پیشانی را با آستین پاک کرد. داد زد: «آخرش گیرت آوردم بیلی! آخرش گیرت آوردم ناکِس!»
بیلی بلاک زیر تخته سنگی لم داده و سیگار برگی گوشهٔ لبش بود؛ با چشم‌های نیم‌بسته و از زیر کلاهی که بر آن سایه انداخته بود، به جک نگاه کرد؛ چیزی نگفت.
جک از گرما و خشم خونش به جوش آمده بود. هفت‌تیرش را درآورد؛ رو به تخته سنگ گرفت و شلیک کرد. بیلی تکان نخورد، پک عمیقی به سیگارش زد و دود غلیظ را بیرون داد. جک تیر دیگری شلیک کرد. این‌بار، تیر به خورجین کنار دست بیلی خورد و آن‌را سوراخ کرد. بیلی سیگار را از گوشه لبش برداشت و سرش را به سوی جک چرخاند. جک داشت نزدیک‌تر می‌شد: «پاشو حروم‌زادهٔ ناکس! فکر نمی‌کردی پیدات کنم؟»
بیلی به حالت نشسته در آمد. با انگشت اشاره‌اش کلاهش را به عقب راند و به جک نگاه کرد، داشت بی‌حوصله می‌شد. تیر دیگری کنارش به زمین نشست. بلند شد و ایستاد و سیگار را از روی لب‌هایش برداشت؛ دست دیگرش به طرف هفت‌تیر رفت. جک با حرکت بیلی احساس خطر کرد و ایستاد. کلاه بر صورت هر دو سایه انداخته بود. اکنون سکوت به‌قدری بود که می‌توانستند صدای نفس‌های همدیگر را بشنوند. جک اسلحه‌اش را در دست داشت. انگشت‌های بیلی هفت‌تیرش را لمس کرد. تنها صدای تیری شنیده شد. دست جک در نیمهٔ راه مانده بود و دودی باریک از لولهٔ هفت‌تیر بیلی بیرون می‌آمد و به هوا می‌رفت. جک روی زانوانش خم شد؛ سپس با صورت به زمین خورد...
آفتاب داشت غروب می‌کرد که بیلی بلاک چشم‌هایش را باز کرد. از زیر تخته سنگ بیرون آمد، خورجین را برداشت پشت زین اسبش گذاشت و افسار را در دست گرفت. از کنار جک که رد شد، مگس‌های رنگی درشتی دید که روی خون و جسد نشسته بودند. اسب جک را از بوته باز، و رها کرد. سوار اسب خودش شد و رو به سوی غروب به راه افتاد...

۱۶ آذر ۱۳۸۹

گربه‌ی گرسنه‌ی باران خورده‌ی فیلسوف


گربه‌ی گشنه‌ی بارون خورده‌یی، گوشه‌ی دیواری قدیمی، روی کنده‌ی چوبی‌ای، نشسته، چشماش رو به سوراخی تو دیوار دوخته و انتظار می‌کشه: موشی بیاید، نیاید... بیاید، نیاید...
«اگر موشی بیاید، روی او جست خواهم زد، با چنگال‌هایم می‌گیرم‌اش و آن را در دهان خواهم گذاشت، مزه مزه‌اش خواهم کرد و آرام و با لذت خواهم بلعید... آه اگر بیاید...»
«تا کی باید انتظار بکشم؟ اگر موشی نیاید؟ گرسنه‌ام، سردم است. باید به جای دیگری بروم. شاید در سطل آشغالی چیزی بیابم، یا کنار در خانه‌ای، یا رهگذری، چیزی برایم بیندازد و سیر شوم... آه... میاااااوووو»
«اما اگر من بروم و موش بیاید، اگر کمی از سوارخ دور شوم و آنگاه ببینم موشی از آن بیرون می‌آید، آن وقت چه کنم؟ نه، نباید از اینجا بروم، ممکن است اکنون آن‌طرف سوراخ باشد و هر لحظه بخواهد بیرون بیاید. من باید اینجا باشم تا بگیرم‌اش...»
«نه... نمی‌آید! باید بروم. هوا رو به تاریکی می‌رود. شب دارد می‌آید. باید بروم. دارم از گرسنگی هلاک می‌شوم... آه... باید بروم...»
می‌خواد از روی کنده بپره پایین؛ جای دیگه‌ای بره؛ سطل آشغالی، چیزی گیر بیاره، اما باز صبر می‌کنه:
«اما اگر بیاید؟... نه... شاید بیاید!»
و همچنان روی کنده، بالای سوراخ منتظر می‌مونه. تاریکی میاد. از زور گرسنگی و سرما صداش در نمی‌آد. صداش رو تنها خودش می‌شنوه:
«آه... میااااااوووو...»

۱۱ آذر ۱۳۸۹

این داستانک درباره یک چهارپایه است


این داستانک درباره یک چهارپایه است. اگر دست من بود همه چهارپایه‌های های جهان را جمع می‌کردم و داستان هر کدام از آن‌ها را می‌نوشتم، سپس می‌گذاشتم‌شان کنار دریا تا هوا بخورند! اما متاسفانه امکانش نیست؛ یعنی حتی اگر امکان جمع‌آوری‌شان هم باشد باز عمر من برای نوشتن سرگذشت آن‌ها کافی نیست. بنابراین تصمیم می‌گیرم فقط از یکی از آن‌ها بنویسم؛ این یکی و فقط همین چهارپایه. قول می‌دهم تا زمانی که زنده‌ هستم هیچ چهارپایه‌ای را در لابلای نوشته‌هایم جا ندهم. اگر هم احیاناً آن را در متنی از من دیدید، از روی خشم یا برای سرگرمی، لگدی به آن بزنید...
«بله عزیزان من!» سینه‌ام را صاف می‌کنم، بادی به غبغب می‌اندازم: بله! داستان چهارپایه‌ی ما از این قرار است... نمی‌گذارد شروع کنم. ناگهان فریاد می‌زند: «از من بد نگو، من هیچ گناهی ندارم.» با عصبانیت خود را به گوشه‌ی تاریک دیوار می‌کوبد؛ می‌گوید که شب و روزش در این گوشه‌ی تاریک می‌گذرد و نباید بر او خرده بگیرند که اگر هم‌صحبتش حلقه‌ی طناب ‌است و فلسفه‌ی وجودی‌اش نهفته در لگدی‌ است که به او زده می‌شود، چون این سرنوشت را خودش برای خود رقم نزده و از آن نفرت دارد... با شنیدن حرف‌هایش دلم برایش می‌سوزد، می‌گویم: «اما تو که نمی‌دانی من چه می‌خواهم بگویم، چقدر زود عصبانی شدی! ولی اشکال ندارد! پس تنها خاطره‌ای برایم تعریف کن، چون نمی‌شود داستان را همینجوری رها کنم.» می‌گوید:
«داستان مسخره‌ات را باید پرت کنی تو فاضلاب. من سوژه‌ی تو نمی‌شوم. من از مرگ لذت نمی‌برم. باید چهارپایه باشی تا بفهمی وقتی از زیر پای کسی با لگدی کنار می‌روی چه حسی پیدا می‌کنی. فقط هر دفعه می‌گویم ای‌کاش این یکی نمیرد. تند و محکم خودم را نگه می‌دارم. به چهار طرف چنگ می‌زنم که آن دو پای لرزان در هوا رها نشوند. اما چه کنم که من از چوبم و شما از سنگ... چه کنم...»
می‌گویم: «حالا زیاد سخت نگیر! باید چیزهای جالبی هم دیده باشی و اعتراف کن که گاهی از دیدن مرگ هم لذت برده‌ای! یالا اعتراف کن!!»
«برو گمشو بابا! خودتو مسخره کن!»
× عکس تزئینی است!!

۷ آذر ۱۳۸۹

دیوانه‌ای که در تابوت می‌خوابید


دارم صبحانه می‌خورم و تلویزیون نگاه می‌کنم. کلیپی در حال پخش است. لقمه را که بر می‌دارم و سرم را بلند می‌کنم، چشمم به تابوتی می‌افتد که به همراه آهنگ، روی شانه‌های عده‌ای سوار است. مُرده در ملحفه‌ای پیچیده شده و همراه تکان شانه‌ها درون تابوت تکان می‌خورد. لقمه بین راه، میان انگشتانم، بی‌حرکت می‌ماند. انگار در لحظه‌ای بسیار کوتاه کانالی در ذهنم باز می‌شود و من درون آن به سال‌ها پیش، زمان کودکی، پرتاب می‌شوم...
اول صبح است، روی لبه‌ی حوض نشسته‌ام. مشت مشت، آب برمی‌دارم و به صورتم می‌زنم و نگرانم که مدرسه دیر نشود. برای لحظه‌ای که سرم را بالا می‌گیرم، می‌بینم که گوشه‌ی سیمانی حوض، جایی که همیشه تابوتی در آن قرار دارد. سری از تابوت بیرون زده و به من نگاه می‌کند. نزدیک است از ترس داخل حوض بیفتم که صدایم می‌زند: «آهای پسر! بیا اینجا» کمی دلم آرام می‌گیرد. دیوانه‌ی بی‌آزار روستاست. با صدای لرزانی می‌گویم: «چی می‌خوای؟»
«بیا اینجا»
بین رفتن و نرفتن، مانده‌ام. بعد کفش‌هایم را در می‌آورم روی قسمت سیمانی حوض می‌روم و در حالی که به موهای ژولیده‌ی دیوانه خیره شده‌ام، به تابوت نزدیک می‌شوم.
« چی می‌خوای؟»
دستش را از تابوت بیرون می‌آورد. نخ سیگاری به طرفم می‌گیرد.
«اینو برام روشن کن.»
«کبریت ندارم.»
«ببر خونه‌تون، روشن کن و بیارش.»
سیگار را با ترس از دستش می‌گیرم. دوباره درون تابوت می‌خوابد و به من نگاه نمی‌کند. کفش‌هایم را می‌پوشم و می‌روم و با سیگار روشن برمی‌گردم.
« روشن کردم.»
سیگار را از دستم می‌گیرد. می‌خواهم که بروم، باز صدایم می‌زند. برمی‌گردم و نگاهش می‌کنم.
«دیگه از این آب صورتتو نشوری، کثیفه»
«همه می‌شورن که!»
«تو نشور!»
چیزی نمی‌گویم. به طرف خانه می‌دوم تا به مدرسه‌ام برسم...
قطره‌ای ماست روی شلوارم می‌چکد. لقمه را که در راه مانده، در دهانم می‌گذارم و سعی می‌کنم با انگشت ماست را پاک کنم. اه، مالیده می‌شود روی شلوارم. بلند می‌شوم، آب می‌زنم اما لکه نمیره، باید عوضش کنم، چقدر من دست و پا چلفتی‌ام... 

۳۰ آبان ۱۳۸۹

شبی برای اهلی شدن

برایم از شازده کوچولو می‌خواند:
«... شازده کوچولو گفت: نه، پی دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
- ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: - معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو...»
نگاهش می‌کنم، لبخند می‌زند. سپس کتاب را کنار می‌گذارد. می‌آید و از پشت، بازوهایش را دور شانه‌ام حلقه می‌کند و گونه‌اش را به گونه‌ام می‌مالد. می‌گوید: « حالا اهلی من می‌شوی؟»
لطافت گونه‌اش را حس می‌کنم و گرمای سینه‌اش بر شانه هایم. دستم را روی دست‌هایش می‌گذارم و آرام نوازشش می‌کنم. به گل سرخی فکر می‌کنم روی ستاره‌ای کوچک، که هر صبح شازده کوچولو با آب پاش کوچولویش به آن آب می‌دهد تا مثل همیشه بدرخشد. با انگشت‌هایش بازی می‌کنم و سپس روی لبهایم می‌گذارم...

۱۹ آبان ۱۳۸۹

قبل از صبحانه

با خارش گلو، سردرد و عطسه و منگی سر، از خواب بیدار می‌شوم. هیچ کاری نمی‌کنم، وقتی به خودم می‌آیم می‌بینم که دهانم باز مانده و چشمانم، با پلک‌های بیش‌ازحد باز، به چیزی نامرئی، در فاصله بین من و دیوار روبرو خیره شده‌ است...

با سنگینی از جایم بلند می‌شوم. از روی میز سیگاری برمی‌دارم و آتش می‌زنم. طعم و بوی آن‌را احساس نمی‌کنم. کنار پنجره می‌روم. پرده را کنار می‌زنم و به بیرون نگاه می‌کنم. خورشید از پس غبار، همچون جنـ/ده‌ای پیر به نظر می‌رسد، دود سیگار را رویش می‌پاشم، روی شیشه پخش می‌شود. در را باز می‌کنم و به بالکن می‌روم. به پایین نگاه می‌کنم، به کوچه، پاهایم را از روی نرده رد می‌کنم و خودم را با سر به پایین می‌اندازم...

وقتی به هوش می‌آیم دردی حس نمی‌کنم. کف کوچه پهن شده‌ام و بدنم در خون لزجی شناور است، اما هنوز زنده‌ام. رهگذری از کنارم رد می‌شود و نگاه می‌کند، می‌خواهم برایش زبان در بیاورم، اما به جایش خون بالا می‌آورم. خودم را به طرف دیوار می‌کشم، وقتی کنار آن می‌رسم، با تمام نیرویی که برایم باقی مانده، سرم را به دیوار می‌کوبم، چندیدن بار، باز می‌کوبم، مو و خون و مغز روی دیوار می‌پاشد، اما نمی‌میرم، همچنان سرم را به دیوار می‌کوبم...

پرده را می‌اندازم و جنـ/ده پیر خاکستری را تنها می‌گذارم، به دستشویی می‌روم. خودم را خالی می‌کنم. بیرون می‌آیم. صورتم را می‌شویم و به آشپزخانه می‌روم و قبل از خوردن صبحانه چندین قرص بالا می‌اندازم...

۲۱ مهر ۱۳۸۹

در باران شب چه بویی می‌پیچد

چهار کارگر از پله‌ی آهنی بالا می‌آیند، چکمه‌هایشان را بیرون می‌آورند و وارد کانکس می‌شوند. همراه آن‌ها بوی فاضلاب هم داخل می‌آید. یکی‌ از آن‌ها انگار پایش داخل فاضلاب فرو رفته و چکمه‌هایش پر از آب شده است. می‌نشینند. محمدطاهر، سر کلمن را برمی‌دارد، لیوان را داخل آب می‌برد، پر می‌کند و سر می‌کشد. آقا علی، مرد مسن میان ما، برای همه چای می‌ریزد. چای رنگی بین زرد و خاکستری دارد. برای من، لیوان تا لبه هم پر شده‌است. قند را دهانم می‌گذارم و وقت نوشیدن، دوباره، چشم‌هایم را از پنجره کانکس به بیرون می‌دوزم، باید به چیز دیگری فکر کنم...

کارگرها که سر کار برمی‌گردند، من هم از کانکس بیرون می‌روم. عصر است و نم نم باران هم شروع شده است. سیگارم را که روشن می‌کنم قطره‌ای باران روی آن می‌افتد، اما کاغذ زود خشک می‌شود. آن‌طرف رودخانه وسط شهر که فاضلاب هم از آن می‌گذرد، زنی دو تا دخترکش را داخل خانه می‌برد و در را می‌بیندد. آن‌سوتر، دو تا دختر دم در نشسته‌اند، گاهی نگاه می‌کنند؛ به این فکر می‌کنم که فاصله‌ی بین ما را لایه‌ای از بوی فاضلاب و قطراتی از باران پر کرده است. مزه چای ته گلویم مانده‌است، دلم می‌خواهد استفراغ کنم...

باران به شدت می‌بارد و رودخانه دیگر جای کار کردن نیست. کارگرها بالا می‌آیند. هوا در حال تاریک شدن است. داخل کانکس لباس‌هایشان را عوض می‌کنند و می‌روند. باز بوی گُه همه جا را در بر می‌گیرد. گوشه‌ای، روی کاغذها خم شده‌ام و مقداری از حسابی را که باقی مانده، جمع و تفریق می‌زنم، باهم نمی‌خوانند. پیمانکار که می‌آید هوا تاریک شده است. باز به حساب‌ها مشغول می‌شویم...

همه رفته‌اند. کانکس خالی است. لامپ روشن است و من از پنجره به تاریکی خیره شده‌ام. دقایقی که می‌گذرد نگهبان شب هم می‌آید. من هم باید بروم. دوچرخه را از گوشه‌ای بیرون می‌کشم. باران به شدت می‌بارد. سوار می‌شوم. به خیابان اصلی می‌رسم و خلاف جهت حرکت ماشین‌ها رکاب می‌زنم. باران همراه با باد به صورتم می‌خورد و جلو دیدم را می‌گیرد، لباس‌هایم به تنم چسپیده و من همچنان می‌رانم...

به سرعت رکاب می‌زنم و قبل از آن‌که دو خیابان آن‌طرف‌تر، دایره‌ی گرد سیاه رنگی که جلوم دهان گشوده ببینم، حس می‌کنم که از روی صندلی جدا می‌شوم، در هوا معلق می‌زنم و به داخل دایره سیاه پرتاب می‌شوم، قبل از آن‌که به کف چاله برسم و با سر در فاضلاب فرو روم، در لحظه‌ای بسیار کوتاه، بوی گُه بینی‌ام را پر می‌کند و در مغزم می‌پیچد. دیگر چیزی حس نمی‌کنم...

۴ مهر ۱۳۸۹

زمانی برای کثیف کردن پیاده‌رو

زنی را نشان می‌دهد، می‌گوید: «می‌بینیش؟ اونی که یه کیسه دستشه، اینبو بابام صد بار کردتش.»
یک لحظه حواسم رفته انگار، پرت شده‌ام به اعماق خودم. چیزی نمی‌گویم.
«یه حلقه 45 هزاری هنوز پیششون دارم، پسش ندادن.»  
وقتی متوجه می‌شوم که از چه کسی حرف می‌ِزند، دنبالش می‌گردم اما بین زن‌هایی که رد می‌شوند، تشخیص نمی‌دهم، انگار از ما رد شده. می‌خواهم بپرسم کو؟ اما باز چیزی نمی‌گویم.
«خواهرشو می‌خواست برام بگیره...»
مثل چندین بار قبل چیزی نمی‌گویم. گوشه پیاده رو تف می‌کنم. می‌گویم: «بیا بریم یه ویسکی بخریم.»
داریم پیاده‌رو را رد می‌کنیم و وارد خیابان می‌شویم که زن و بچه‌اش را می‌بیند. ماشین اسباب بازی بزرگی دست زنشه. تا بچه‌ش از دور ما را می‌بیند، ذوق‌زده ماشین را نشان می‌دهد. از برادرم جدا می‌شوم. با زن و بچه‌اش تاکسی می‌گیرند و به منزلشان می‌روند. شاشم گرفته، کنار پیاده‌رو روی یک کارتن خالی می‌شاشم. سر آلتم را به تنه درختی می‌مالم و خشکش می‌کنم. بعد سیگاری روشن می‌کنم و می‌کشم. پیاده به خانه برمی‌گردم...

۳ مهر ۱۳۸۹

داستان پیرمرد شیرخوار و مادرش

در زمان‌های نه‌چندان قدیم، زنی جوان که اولین حاملگی‌اش بود، پیرمردی به دنیا آورد. پیرمرد کوتوله‌ی پلاسیده‌ی استخوانی غمگین، با آلت بلند آویزان که هنوز ختنه نشده بود. به جای این‌که مثل کودکان گریه کند، فقط سرفه‌های خشکی می‌کرد که بدن لرزانش را مثل بیدی در طوفان می‌لرزاند. همه در نهایت حیرت به او نگاه می‌کردند، کسی نمی‌دانست چکار باید بکند تا اینکه پرستاری تن نحیفش را در پارچه‌ای پیچید و در بغل زائو گذاشت. پیرمرد سرش را روی سینه‌ی مادرش گذاشت و با بی‌حالی از پستان او شیر خورد...
سال‌ها گذشت، پیرمرد به غذای دیگری عادت نکرد و مثل روز اول پستان مادرش را در دهان داشت. مادرش دیگر حامله نشد. لاغر و استخوانی شد. صورتش چروک برداشت. کمرش خم شد، تا اینکه آخرین روزهای زندگی‌اش رسید اما پیرمرد در همان حال باقی ماند. پستان‌های پلاسیده‌ی مادرش را در دهان می‌فشرد اما دیگر شیری نبود. مادرش مرد. جسدش بو گرفت، بدنش فاسد شد و از هم گسیخت اما پیرمرد نگذاشت او را به خاک بسپارند تا این‌که او هم در حالی که پستان گندیده‌ی مادرش را در دهان داشت به خاطر گرسنگی مرد. هر دو را در کنار هم به خاک سپردند...
اگر تا اینجای داستان را خوانده‌ای، همین الان از جایت بلند شو. به کنار پنجره برو، پرده را کنار بزن. می‌بینی که پیرمرد کوتوله‌ی غمگینی، لخت، با آلت آویزان، در حالی که پستان بریده‌ی پوسیده‌ای در دهان دارد، از کوچه می‌گذرد. او را صدا بزن، به اتاقت ببر و با او کمی حرف بزن، اما یادت نرود که فاصله‌ات را با او حفظ کنی...
او حالا کنار من نشسته‌است. بیش از حد نزدیک شده‌است. دارد به من نگاه می‌کند، دست‌های استخوانی‌اش را داخل شکمم فرو برده و پستان پلاسیده‌ای را می‌مکد...