پنجرهایست نهچندان بزرگ، با پردهٔ ضخیم گلدار که نور کمرنگ زردی به بیرون میفرستد. اگر ساعتها بایستی و نگاه کنی، میبینی که گاهی سایهای میآید، بزرگ میشود، روی پرده مینشیند و باز میگردد، دوباره میآید و وقت رفتن، باز سایه کوچک میشود؛ انگار کسی دارد قدم میزند. گاهی لای پرده کنار میرود، نور زرد بیشتر میشود و سری که از شکاف پرده و دیوار به بیرون نگاه میکند، تنها سایهایست که بعد از لحظاتی پرده را میاندازد. باز پنجره میماند با پرده ضخیم گلدار. اگر ساعتهای دیگری هم صبر کنی، چیز بیشتری نمیبینی، جز تکرار...
کوچه با نور تیرهای برق روشن است. دانههای برف پایین میآیند و زیر نور میدرخشند. دستانم را در جیب فرو برده و زیر برف، به دیوار روبرو تکیه دادهام و به پنجره نگاه میکنم که سایهی دانههای برف از روی آن میگذرد. آنجا اتاق من است؛ از بیرون با دیوارهای آجری بدون روکش. دارم نگاه میکنم به خودم که آنسوی پنجرهام، میخواهم ببینم رهگذری که گاه از یکسوی این کوچه میآید و در سوی دیگر در تاریکی گم میشود، اگر سرش را بلند کند، چه میبیند. و آیا سرش را بلند میکند؟ اصلاً میفهمد آنسوی پنجره کسی هست که گاهی قدم میزند، گاهی مینشیند و گاهی از لای پرده به کوچه نگاه میکند و بههمین سادگی دارد ماهها و سالهای عمرش را میگذراند، بدون آنکه اتفاقی بیفتد؟