‏نمایش پست‌ها با برچسب تنهایی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تنهایی. نمایش همه پست‌ها

۱۴ دی ۱۳۸۹

آن‌سوی پنجره کیست؟

پنجره‌ایست نه‌چندان بزرگ، با پرده‌ٔ ضخیم گل‌دار که نور کم‌رنگ زردی به بیرون می‌فرستد. اگر ساعت‌ها بایستی و نگاه کنی، می‌بینی که گاهی سایه‌ای می‌آید، بزرگ می‌شود، روی پرده می‌نشیند و باز می‌گردد، دوباره می‌آید و وقت رفتن، باز سایه‌ کوچک می‌شود؛ انگار کسی دارد قدم می‌زند. گاهی لای پرده کنار می‌رود، نور زرد بیشتر می‌شود و سری که از شکاف پرده و دیوار به بیرون نگاه می‌کند، تنها سایه‌ایست که بعد از لحظاتی پرده را می‌اندازد. باز پنجره می‌ماند با پرده ضخیم گل‌دار. اگر ساعت‌های دیگری هم صبر کنی، چیز بیشتری نمی‌بینی، جز تکرار...

کوچه با نور تیرهای برق روشن است. دانه‌های برف پایین می‌آیند و زیر نور می‌درخشند. دستانم را در جیب فرو برده و زیر برف، به دیوار روبرو تکیه داده‌ام و به پنجره نگاه می‌کنم که سایه‌ی دانه‌های برف از روی آن می‌گذرد. آنجا اتاق من است؛ از بیرون با دیوارهای آجری بدون روکش. دارم نگاه می‌کنم به خودم که آن‌سوی پنجره‌ام، می‌خواهم ببینم رهگذری که گاه از یک‌سوی این کوچه می‌آید و در سوی دیگر در تاریکی گم می‌شود، اگر سرش را بلند کند، چه می‌بیند. و آیا سرش را بلند می‌کند؟ اصلاً می‌فهمد آن‌سوی پنجره کسی هست که گاهی قدم می‌زند، گاهی می‌نشیند و گاهی از لای پرده به کوچه نگاه می‌کند و به‌همین‌ سادگی دارد ماه‌ها و سال‌های عمرش را می‌گذراند، بدون آن‌که اتفاقی بیفتد؟

۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۹

خفگی

سکوت شب را، مثل همیشه، آهنگ‌هایی که به دنبال هر دور، مدام تکرار می‌شوند، می‌شکند. و صدای صفحه کلید، و صدای چرخ رفتگر محله که هر شب، نزدیک ساعت دو از کوچه عبور می‌کند، گاهی صدای نفس‌هایی آرام ....اما گاهی سکوت را خود سکوت می‌شکند، با سنگینی‌اش که بر ظرافت تنهایی فرود می‌آید.
همیشه چیزی باید بشکند، همیشه شکسته مثل اولش نمی‌شود. بند زده می‌شود. آرام می‌شود. گاهی ترک ها به نظر محو می‌رسند. اما با تلنگری، شکسته، دوباره می‌شکند. اما کاش به جای هر شکستنی‌ای، همیشه سکوت بشکند. سکوت همیشه سنگین است. گاهی دوس ‌داشتنی می‌شود. اما وقتی انتهای شب باشد. وقتی خسته باشی اما چیزی ناپیدا تو را از خوابیدن باز دارد... این لحظات است که سکوت، تو را می‌شکند و بالاتر از هر صدای گوشخراشی، ذهنت را برهم می‌ریزد. می شکند و نمی شکند. می کشد و نمی‌کشد...

۱۷ فروردین ۱۳۸۹

اگر بود...

نزدیک صبح؛ مردی در اتاقش، می‌اندیشد کسی را که کنارش خوابیده است، بیدار کند یا نه. کتابی را که چند ساعتی در حال خواندنش بود، کناری گذاشته و به زن نگاه می‌کند که در خواب عمیقی فرو رفته است. آرام، کنارش دراز می‌کشد. آرنجش را روی تشک می‌گذارد و سرش را به دست‌اش تکیه می‌دهد و به او خیره می‌شود. در چهره‌اش عمیق می‌شود و نگاهش را از روی چشم‌ها و مژه‌ها وبینی‌اش می‌لغراند و روی لب‌هایش متوقف می شود. صورتش را به صورت او نزدیک می‌کند، عطر تنش را توی ریه‌هایش می‌کشد و نفس‌های ولرم او را روی صورت خودش حس می‌کند. لب‌هایش را تا روی لب‌های زن می‌برد اما سرش را عقب می‌کشد. با احتیاط چند تار مو را از روی صورتش کنار می‌زند. برای لحظه‌ای می‌خواهد با انگشتانش صورت زن را نوازش کند اما دستش را پس می‌کشد. از بیدار کردنش چشم می‌پوشد. دقیقه‌ها می‌گذرند... مرد همچنان بی‌خواب، به چهره‌ی زن خیره شده است. هوا رو به روشنی می‌رود. زن تکان می‌خورد. در خواب به طرف دیگر می‌غلتد. مرد سرش را روی بالش می‌گذارد. خودش را به زن نزدیک می‌کند. لب‌هایش بر پشت گردن زن مماس می‌شود. دستش را دور کمر زن حلقه می‌کند و چشم‌هایش را می‌بندد... اما نمی‌تواند بخوابد چون در میان بازوانش تنها خیالی است اگر بود...

۲۱ بهمن ۱۳۸۸

رؤیای روز و شب

صبح

بین خواب و بیداری، با رخوت، دست‌م را می‌خواهم دورش حلقه کنم. دست‌م در هوا رها می‌شود و روی تن‌ش فرود می‌آید. چشم‌هایم را باز می‌کنم. می‌بینم [تنهایی را در آغوش‌ام.]

عصر

وارد کوچه می‌شوم، جلو در می‌ایستم. کلید را داخل قفل می‌چرخانم. در را باز می‌کنم. دستی دور کمرم حلقه می‌شود و لبخندی به استقبال‌م می‌آید. [سکوت به دورم می‌پیچد.]

نیمه شب

چشم‌هایم سنگین می‌شوند. صدایی دلنشین مرا به رختخواب می‌خواند تا با نوازش دست‌های مهربان‌اش و حس تن‌ لطیف‌اش به خواب بروم...

.............

بعدِ مرگ‌م

گور، اگر پرسید از زندگی‌ام،

می‌گویم:

خوووووب، چون:

رؤیای روز و شب‌م،

ساقه‌های [عشق]ی بود،

که پیچ می‌خورد به دور [تنهایی]‌ام...

۱۸ بهمن ۱۳۸۸

لحظه‌ای پرواز در غروبی زمستانی

... نزدیک غروب، ابری سرد و خاکستری آسمان را می‌پوشاند. از جیک جیک گنجشک‌ها و پرندگان خبری نیست. به شاخه‌های نازک درختان نگاه می‌کنم که به همراه رنگ خاکستری آسمان، رو به تیرگی می‌روند. گهگاه سگ‌های ولگرد را می‌بینم که دم‌شان را لای پاهای‌شان فرو برده و با سرهای فرو افتاده، آرام، هرکدام به سویی می‌دوند. دسته‌ای کبوتر وحشی از بالای سرم می‌گذرند، و من دارم در مسیر جاده‌ای جنگلی که به شهر می‌رسد، قدم می‌زنم. گاهی دستم را روی بینی و گوشم می‌گذارم تا گرم‌شان کنم و سوزش سرما را روی صورتم حس نکنم. ناگهان لحظه‌ای حس می‌کنم که ذهنم رها می‌شود تا در جریان سیال این غروب سرد که می‌رود تا به شامگاهی یخ‌زده ختم می‌شود، به پرواز در آید. می‌بینم دلم بال‌هایش را می‌گشاید و خود را به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کبود. نفسی عمیق می‌کشم. قفس سینه‌ام را باز می‌کنم و رهایش می‌کنم تا به هرجا که می‌خواهد برود. می‌بنیم که در آسمان خلوتم چرخی می‌زند، شناور می‌شود تا هوایی بخورد. حس می‌کنم که در فضایی ابریشمی رها شده‌ام، سبک می‌شوم، به سبکی باد و به نرمی خیالی که لبخند بر لب‌های کودکان می‌آورد. می‌شوم پری که بر بال‌های نسیم، می‌چرخد، ‌اوج می‌گیرد،‌ گاه فرود می‌آید و گاهی هم موج می‌خورد و می‌رود تا از چشم رهگذران گم شود. انگار به خوابی فرو رفته‌ و در رؤیایی ماورائی سیر می‌کنم. دیگر نه سرما را حس می‌کنم و نه تنهایی رهگذری که در غروبی غم‌زده قدم می‌زند...

ناگهان به خودم می‌آیم. می‌بینم که دل همچنان در قفس سینه‌است و تنم، به سنگینی 34 سال انباشتگی واقعیت‌های خشن یک روح سرگردان، بر گرده‌ی زمین فشار می‌آورد. آسمان تیره و تیره‌تر شده و من به شهر نزدیک شده‌ و به نور پنجره‌هایی خیره شده‌ام که واقعیت شب را زودتر از دیگران باور کرده‌اند. یقه‌ی کاپشنم را بالا می‌دهم و زیپ را تا زیر چانه‌ام می‌کشم. به آسمان نگاه می‌کنم. دانه‌های برف آرام در هوا می‌چرخند و روی صورتم می‌نشینند. دلم نمی‌خواهد به هیچ چیزی فکر کنم،‌ جز به حس نرم و سردی شیطنت آمیز دانه‌های مهربان برف بر گونه‌هایم...