۲۹ مرداد ۱۳۸۹
پشت ویترین
۳۱ تیر ۱۳۸۹
۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹
۲۶ فروردین ۱۳۸۹
۱۷ فروردین ۱۳۸۹
اگر بود...
نزدیک صبح؛ مردی در اتاقش، میاندیشد کسی را که کنارش خوابیده است، بیدار کند یا نه. کتابی را که چند ساعتی در حال خواندنش بود، کناری گذاشته و به زن نگاه میکند که در خواب عمیقی فرو رفته است. آرام، کنارش دراز میکشد. آرنجش را روی تشک میگذارد و سرش را به دستاش تکیه میدهد و به او خیره میشود. در چهرهاش عمیق میشود و نگاهش را از روی چشمها و مژهها وبینیاش میلغراند و روی لبهایش متوقف می شود. صورتش را به صورت او نزدیک میکند، عطر تنش را توی ریههایش میکشد و نفسهای ولرم او را روی صورت خودش حس میکند. لبهایش را تا روی لبهای زن میبرد اما سرش را عقب میکشد. با احتیاط چند تار مو را از روی صورتش کنار میزند. برای لحظهای میخواهد با انگشتانش صورت زن را نوازش کند اما دستش را پس میکشد. از بیدار کردنش چشم میپوشد. دقیقهها میگذرند... مرد همچنان بیخواب، به چهرهی زن خیره شده است. هوا رو به روشنی میرود. زن تکان میخورد. در خواب به طرف دیگر میغلتد. مرد سرش را روی بالش میگذارد. خودش را به زن نزدیک میکند. لبهایش بر پشت گردن زن مماس میشود. دستش را دور کمر زن حلقه میکند و چشمهایش را میبندد... اما نمیتواند بخوابد چون در میان بازوانش تنها خیالی است اگر بود...
۲۹ اسفند ۱۳۸۸
بادبادکباز
سر گاوی در هوا تکان میخورَد. میلغزد. گاهی به چپ یا راست متمایل میشود. لحظهای اوج میگیرد، سپس آرام میشود. پایین میآید. دوباره بالا میرود. موجی از هوا زیرش سُر میخورد. آن را در خود میپیچد. گاهی چون سرگیجهای به دور خود میچرخد...
سر گاوی در هوا تکان میخورَد. از گردن سرخرنگ آن خونی که هنوز لخته نبسته، آرام از نخ باریکی که به آن وصل است میلغزد، پایین میآید. به انتهای نخ میرسد و میرود لای انگشتان پیرزنی که سر بریده را به پرواز درآورده است...
خون لای انگشتان چروکیده آرام آرام لخته میشود. نگاه پیرزن روی دستهایش میلغزد. چندشش میشود. نخ را رها میکند و با وحشت دستهایش را با چمن زیر پایش پاک میکند. لختههای خون روی چمن میماند. نخ رها شده بالا میرود. سر گاو اوج میگیرد. از روی بامها میگذرد و قطرات سرخرنگ روی شهر میچکد. گاو بیتن خون-چکان دور میشود.