‏نمایش پست‌ها با برچسب مینیمال. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مینیمال. نمایش همه پست‌ها

۲۹ مرداد ۱۳۸۹

پشت ویترین

با بی‌حوصلگی تی‌شرت سبز رنگ را نگاه می‌کنم. سرم را که بلند می‌کنم، ناگاه، با مانکن چشم در چشم می‌شوم. در همان لحظه‌ی اول، نگاه خیره‌اش تا عمق وجودم نفوذ می‌کند. نگاهم را از نگاهش می دزدم. دوباره به تی‌شرتی که به تن‌اش پوشانده‌اند نگاه می‌کنم. با دیدن بازوهایش، با خودم می‌گویم که یک مانکن پلاستیکی بیشتر نیست. باز سرم را بلند می‌کنم. باز نگاه بی‌حرکت و سنگین‌اش از وجودم می‌گذرد. لحظه‌ای اطرافم را فراموش می‌کنم. وقتی به خودم می‌آیم به گوشه‌ی دیگر ویترین می‌روم. سرم را برمی‌گردانم و نگاهش می‌کنم. در همان مسیری که ایستاده بودم به جلو خیره شده‌ است. قبل از آن‌که به وضعیت قبلی خودم بخندم، او سرش را به طرفم می‌چرخاند، خیره نگاهم می‌کند و لب‌هایش، بی‌صدا، از هم باز می‌شوند. عرق سردی بر بدنم می‌نشیند. با گام‌های لرزان دور می‌شوم.

۳۱ تیر ۱۳۸۹

روزها

روزهای خوب
خواهند آمد ـ
آه ... خواهند آمد

۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹

اولین بوسـ/ـه



۲۶ فروردین ۱۳۸۹

داستانکی در 14 کلمه: یک شب بارانی

«چاقو را با پرده پاک کرد. نفس عمیقی کشید و از در بیرون رفت.»

۱۷ فروردین ۱۳۸۹

اگر بود...

نزدیک صبح؛ مردی در اتاقش، می‌اندیشد کسی را که کنارش خوابیده است، بیدار کند یا نه. کتابی را که چند ساعتی در حال خواندنش بود، کناری گذاشته و به زن نگاه می‌کند که در خواب عمیقی فرو رفته است. آرام، کنارش دراز می‌کشد. آرنجش را روی تشک می‌گذارد و سرش را به دست‌اش تکیه می‌دهد و به او خیره می‌شود. در چهره‌اش عمیق می‌شود و نگاهش را از روی چشم‌ها و مژه‌ها وبینی‌اش می‌لغراند و روی لب‌هایش متوقف می شود. صورتش را به صورت او نزدیک می‌کند، عطر تنش را توی ریه‌هایش می‌کشد و نفس‌های ولرم او را روی صورت خودش حس می‌کند. لب‌هایش را تا روی لب‌های زن می‌برد اما سرش را عقب می‌کشد. با احتیاط چند تار مو را از روی صورتش کنار می‌زند. برای لحظه‌ای می‌خواهد با انگشتانش صورت زن را نوازش کند اما دستش را پس می‌کشد. از بیدار کردنش چشم می‌پوشد. دقیقه‌ها می‌گذرند... مرد همچنان بی‌خواب، به چهره‌ی زن خیره شده است. هوا رو به روشنی می‌رود. زن تکان می‌خورد. در خواب به طرف دیگر می‌غلتد. مرد سرش را روی بالش می‌گذارد. خودش را به زن نزدیک می‌کند. لب‌هایش بر پشت گردن زن مماس می‌شود. دستش را دور کمر زن حلقه می‌کند و چشم‌هایش را می‌بندد... اما نمی‌تواند بخوابد چون در میان بازوانش تنها خیالی است اگر بود...

۲۹ اسفند ۱۳۸۸

بادبادک‌باز

سر گاوی در هوا تکان می‌خورَد. می‌لغزد. گاهی به چپ یا راست متمایل می‌شود. لحظه‌ای اوج می‌گیرد، سپس آرام می‌شود. پایین می‌آید. دوباره بالا می‌رود. موجی از هوا زیرش سُر می‌خورد. آن را در خود می‌پیچد. گاهی چون سرگیجه‌ای به دور خود می‌چرخد...

سر گاوی در هوا تکان می‌خورَد. از گردن سرخ‌رنگ آن خونی که هنوز لخته نبسته، آرام از نخ باریکی که به آن وصل است می‌لغزد، پایین می‌آید. به انتهای نخ می‌رسد و می‌رود لای انگشتان پیرزنی که سر بریده‌ را به پرواز درآورده است...

خون لای انگشتان چروکیده آرام آرام لخته می‌شود. نگاه پیرزن روی دست‌هایش می‌لغزد. چندشش می‌شود. نخ را رها می‌کند و با وحشت دست‌هایش را با چمن‌ زیر پایش پاک می‌کند. لخته‌های خون روی چمن می‌ماند. نخ رها شده بالا می‌رود. سر گاو اوج می‌گیرد. از روی بام‌ها می‌گذرد و قطرات سرخ‌رنگ روی شهر می‌چکد. گاو بی‌تن خون‌-چکان دور می‌شود.