۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹
حافظه ویروسی
۳۰ فروردین ۱۳۸۹
گند بزنن به هرچی...
ـ گند بزنن به هرچی...
ـ به چی؟! یالا بگو! میدونم با منی... تعارف نکن! هرچی از دهنت درمیاد بگو.. یالا
ـ اه... چی داری میگی تو! چقد...
ـ چقد چی؟! چقد احمقم؟ آره، درسته، خیلی احمقم که همینجوری نشستم و تو هم هرچی از دهنت در میاد بارم میکنی... من چکارت کردم آخه...آه...
ـ آخ!... زدم ناخنمو با گوشت بریدم. آخ آخ... ای خاک تو سـ...
ـ خاک تو سر من؟ خب بیشتر دقت کن که نبری؛ تقصیر منه؟ اصلا من خرم که اخلاق گند تو رو تحمل میکنم... آره... خاک تو سر من...
ـ میشه یه چسپ بیاری؟ انگشتم داغون شد. اوففففف...
ـ خودت برو بیار! مگه من غلام حلقه به گوشتم!
ـ باشه... باشه... تو خفه شو فقط!
ـ خفه شم؟ چی؟ خفه شم؟ خودت خفه شو. اصلا به تو هم میگن آدم؟ تو حق نداری با من اینجوری حرف بزنی. هیچی نمیفهمی. همینجوری نشستی جلو پنجره و کوچه رو دید میزنی و حرف مفت میزنی...
ـ یه لحظه بیا اینجا... بیا... میخوام یه چیزی نشونت بدم. بیا..
زن همچنان که حرف میزند به پنجرهی باز، نزدیک میشود. مرد دستش را روی پشت زن میگذارد و او را هل میدهد. زن به بیرون پرتاب میشود و با کله کف کوچه فرود میآید.
ـ آخیش... اوخ اوخ، اوففففففف... گند بزنن به هرچی ناخنگیر کنده...