‏نمایش پست‌ها با برچسب روزمرگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روزمرگی. نمایش همه پست‌ها

۸ تیر ۱۳۸۹

ئاواته‌كانم...

[خه‌وم بینی له‌ ناوه‌ڕاست شه‌قامێكدا له‌ سه‌ر پشت ڕاكشابووم. نه‌ ده‌متوانی هه‌ستمه‌ سه‌ر پێ و نه‌ ده‌متوانی به‌ باشی قسه‌ بكه‌م. هاوكات یه‌كێك له‌ خزمه‌كانیشم قسه‌ی له‌گه‌ڵ ده‌كردم. هه‌رچۆنێك بوو تێمگه‌یاند كه‌ یارمه‌تیم بدات به‌رز ببمه‌وه‌. دواتر كه‌ له‌ ناو شه‌قامه‌كه‌دا ئه‌گه‌ڕاین، من هیزی قسه‌كردنم نه‌بوو، لێوه‌كانم نه‌ده‌جوڵان، زارم نه‌ده‌كرایه‌وه‌... كاتێك له‌خه‌و هه‌ستام، وشه‌یه‌كم له‌ به‌رخۆمه‌وه‌ دوپات ده‌كرده‌وه‌: ئاواته‌كانم... ]
ژیان له‌ هاتنه‌ دنیا و منداڵیه‌وه‌ ده‌س پێ ناكات، ته‌نانه‌ت ئه‌وكاته‌یش كه‌ هاوسه‌رگیری ئه‌كه‌ین و منداڵمان ئه‌بێت و كار و پیشه‌یه‌ك هه‌ڵده‌بژێرین و سه‌رقاڵی ژیانی رۆژانه‌ ده‌بین هێشتا ده‌ستی پێ نه‌كردوه‌. ئه‌وكاته‌یش كه‌ شكستی یه‌ك له‌ دوای یه‌ك هه‌ناسه‌ی پێ هه‌ڵچنیوین هێشتا نه‌چووینه‌ته‌ ناو قوڵایی ژیانه‌وه‌. ژیان ئه‌و كاته‌ ده‌س پێ ده‌كات كه‌ وشیاریه‌ك سه‌رتاپامان له‌ خۆ ده‌گرێت. كاتێك كه‌ تێ ده‌گه‌ین كه وه‌ك گیاندارێك به‌ره‌و كۆتاییه‌كی تراژیك ده‌ڕۆین، به‌ بێ ئه‌وه‌ی كه‌ پێشتر سه‌رنجمان دابێته‌‌ ئه‌و خاڵه‌ی كه‌ به‌ڕاستی من وه‌ك مرۆڤ به‌ره‌و كوێ ده‌ڕۆم، ئاواته‌كانم چین و ئه‌ی بۆ پێیان ناگه‌م؟ كاتێك به‌م وشیاریه‌ ده‌گه‌ین، كه‌ وه‌ك كسێكی نامۆ ده‌ڕوانینه‌ ژیانی خۆمان وه‌ك كه‌سێك كه‌ له‌ په‌نای ڕوبارێكدا وه‌ستاوه‌ و ده‌ڕوانێته‌ تێپه‌ڕینی ئاوی ئه‌و چۆمه‌‌. ئه‌و كاته‌ تێ ده‌گه‌ین كه‌ بێ ئه‌وه‌ی بتوانین به‌ری پێ بگرین به‌ره‌و كۆتایی ده‌ڕۆین، به‌ره‌و كۆتاییه‌ك كه‌ نه‌ بیرمان لێ كرده‌وه‌ته‌وه‌ و نه‌ پێشتر به‌ گه‌وره‌یی و شكۆی ئه‌و تراژدیه‌مان زانیوه‌. له‌م كاته‌دایه‌ كه‌ ژیان به‌ ته‌واو قورسایی و دڵره‌قی خۆیه‌وه‌ له‌ خۆیمان ده‌گرێت. ژێانێك كه‌ ته‌نیا له‌ بوونی كۆتاییه‌كی بێ مانادا، مانا په‌یدا ده‌كات. ژیان ئه‌و شته‌ سه‌یره‌یه‌ كه‌ نه‌بوونی، مانای بوونی پێ ده‌دات...
ئاواته‌كانم؟ ئاواته‌كانم كامانه‌ن. بیر له‌وه‌ ده‌كه‌مه‌وه‌ كه‌ ئێستاكه‌ من پاوێكی به‌ته‌مه‌نم، ‌پیرم، دوایین رۆژی ژیانمه‌ و ده‌ڕوانمه‌ ڕابردوو، چاوم به‌ستوه‌ و ڕوداوه‌كان و تێپه‌ڕینی كات دێنمه‌وه‌ پێش چاوم. ژیانم وه‌ك هێڵێكی تاریك ده‌بینم كه‌ ئاواته‌كانم، یه‌ك له‌ دوای یه‌ك و به‌ پێی ته‌مه‌ن، شوێنپێ یه‌كی ڕوناكیان له‌ سه‌ری داناوه‌. كه‌ چاوم ده‌كه‌مه‌وه‌ ده‌بینم كه هه‌موویان له‌ سه‌ر كۆتایی هێڵی ته‌مه‌ندا، له‌ دوایین رۆژی ژیانمدا كۆ بونه‌ته‌وه‌، به‌ بێ ئه‌وه‌ی ته‌نانه‌ت به‌ كه‌مترین و چكۆله‌ترین ئاواتم گه‌یشتبم. ئه‌و كاته‌یه‌ كه‌ به‌ره‌ به‌ره‌ هێزی ژیان خۆی له‌ له‌شم ده‌كێشێته‌ ده‌ره‌وه‌ و ده‌ڕوات و من به‌دوای ژیاندا ده‌ڕوانم كه‌ ئارام ئارام، لێم دور و دورتر ده‌بێته‌وه‌.... ئه‌و كات مه‌رگ.
ئێستا ئاواته‌كانم چین؟كامانه‌ن؟ ئاواته‌كانم، ئاواته‌كانم، ئاواته‌كانم... ئه‌ی بۆ زارم داخراوه‌؟ بۆ ناكرێته‌وه‌؟ بۆ ناتوانم قسه‌ بكه‌م؟ ئاواته‌كانم كامانه‌ن؟ ئاواته‌كانم... ئاواته‌كانم...

۱۱ خرداد ۱۳۸۹

اندر باب ترکیدن سیگارت

دیگر سیگار نمی‌کشم

به جای آن

درد می‌کشم

پ.ن: این سه خط رو دیشب اتفاقی به ذهنم رسید و نوشتم. با اون لحظه‌ای که در آن بودم هم‌خوان بود. دوستش داشتم و در وبلاگم گذاشتم. اما یک‌شب بعد یعنی امشب، الان، دوستی گفت که این شعر رو یک جای دیگه شنیده و لینکش رو بهم داد. برام خیلی جالب بود. رفتم اون وبلاگ و دیدم وای دقیقا سه خط اولش شبیه هم هستن و اون شاعر عزیز چقدر قشنگ نوشته و ادامه داده. به نظرم خیلی قشنگ آمد. اینجا لینکش رو می‌گذارم، توصیه می‌کنم بخونیدش، واقعا قشنگ گفتن:

۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

حافظه ویروسی


استا... کدفین... استامین... آنتی هیستامین...این نیست، نه... اما چون برای حساسیته باید آمین هم داشته باشه... هنوز مونده به سر چهارراه برسم... باید یادم بیاد... اگه یادم بیاد از همین کوچه‌ی داروخانه می‌رم... مسکن که نیست... اما میدونم ک داره... به احتمال زیاد ین هم داره... آه... کاش بسته خالی رو می‌آوردم، یا اسمشو یادداشت می‌کردم... اما فکر نمی‌کردم یادم بره... چی بود؟؟ کادوئین؟ این دیگه چیه؟ اما یه همچین چیزی بود... پاراسیتامول؟ معلومه که این نیست... کاف داشت... ین... کافئین... چاییه مگه... دارم از کوچه هم رد می‌شم... یادم نیومد که... اگه یادم بیاد از چهاراه میرم پایین تا داروخانه و می‌خرمش... چی بود، چی بود، چی بود... من که چندین ماهه مصرف می‌کنم... اگه نباشه خیلی اذیت می‌شم... آه... فکر نمی‌کردم یادم بره... باید یادم بیاد...نه... نشد... از چهارراه به آن‌طرف خیابان می‌رم. شاید اگر کمی تو خیابان بگردم یادم بیاد...
[کمی که می‌گذرد، یادم می‌رود دنبال چی می‌گشتم. وقتی پیاده به خانه برمی‌گردمم حس می‌کنم چیزی یادم رفته که باید می‌خریدم... چی بود؟ نه تنها اسمش که اصلا یادم رفته یه جور قرصه که باید از داروخانه بگیرم...
برمی‌گردم. وارد اتاقم می‌شوم یادم می‌آید چی یادم رفته... روی میز کامپیوتر را نگاه می‌کنم... آه... جای خالی قرص‌ها رو هم که دیروز انداختم توی سطل آشغال...]
سر سفره نشسته‌ام، دارم شام می‌خورم و از (farsi1)، سریال افسانه‌ی افسونگر را نگاه می‌کنم. وقتی «یه‌یانگ» می‌فهمه « آری‌یانگ» خواهرشه، اسم قرص یادم میاد... آها... کتوتیفن.. کتوتیفن. از سر سفره بلند می شوم. توی دفترچه‌ی کوچکی که همیشه داخل جیبم دارم اسمش را یادداشت می‌کنم.
فردای آن‌روز:‌ مطمئنم که حتی اگر اسم قرص هم یادم بره، می‌توانم به دفترچه نگاه کنم. پیاده به بازار می‌روم. خیابان‌ها را می‌گردم. پیش یکی از دوستانم می‌روم و کمی تو مغازه‌اش می‌نشینم. بعد بیرون می‌آیم. خیابان‌ها را باز می‌گردم. وقتی به سر کوچه‌مان می‌رسم، یهو یادم می‌آید که قرص را نخریدم. حوصله برگشتن به بازار را ندارم.  

۱۴ فروردین ۱۳۸۹

13

دیروز اینجا بودم، تنها:

اکثراً بعدظهر جمعه‌ها، گاهی تعطیلی‌های وسط هفته، یا وقت‌هایی که دوست داشته باشم پیاده‌روی نسبتاً طولانی بکنم، می‌روم و پیاده هم برمی‌گردم. مسیرش زیبا است. دریاچه‌ای است در قسمت غربی مریوان که با سکون و آرامش‌اش و با زیبایی خیره کننده‌اش، درون انسان را سرشار از انرژی می‌کند.

***

سال 89 هم به پایانش نزدیک می‌شود.


۱ فروردین ۱۳۸۹

اگر به درد عادت ندارید، نخوانید.

اولین روز سال 89 را در خانه نشسته‌ام. قاعدتاً باید همچنان به امید آینده، سالی که معلوم نیست چه چیزی در چنته دارد، تبریک بگویم به کسانی که گاهی به این وبلاگ سرکی می‌کشند. خودم روزی چند بار به اینجا می‌آیم. انگار در برابر آینه‌ای نشسته‌ام و به خودم نگاه می‌کنم. هر روز دستی به سر و روی این وبلاگ می‌کشم. گاهی عکس عوض می‌کنم. گاهی با شانه‌ای قسمتی از آن را آرایش می‌کنم. گاهی رنگی به آن اضافه می‌کنم. گاهی اسم عوض می‌کنم، یک وقتی نوشته‌های پراکنده‌ای از یک دنیای نامنسجم بودم، یک وقتی خیلی پیشتر، آشوبگر، بعد شد تمشک وحشی، بعد نمی‌دانم چی شد، سپس جغد برفی آمد، در سالی که هیچ برفی نداشت. و گاهی هم می‌خواهم حذفش کنم. همچنان که گاه دلم می‌خواهد بزنم آینه را بشکنم تا خودم را نبینم. تا دیگران نبینندم.

هر بار که چیزی می‌نویسم، با صدای بلند به خودم و دیگران می‌گویم که این من نیستم. این فقط یک اثر ادبی است. یک شعر است یا فقط یک داستان، یک داستانک است. اما وقتی نگاه می‌کنم، می‌بینم که این دروغی بیش نیست. می‌بینم که چشم‌هایم، لابلای هر واژه به خودم خیره شده است. از نظر ادبی صاحب‌نظرانی هستند که می‌گویند این خامی نویسنده است که نمی‌تواند از نوشته‌اش فاصله بگیرد، و نباید مثل یک کولی سرگردان پشت هر تصویری که می‌کشد حضور داشته باشد، با خودم می‌گویم که شاید هیچ وقت نتوانم چیزی بنویسم که نشانی از پختگی در آن باشد...

اولین روز سال 89 را در خانه نشسته‌ام. زبانم برای تبریک نمی‌چرخد. امیدی که گاهی لنگ لنگان قدمی بر می‌داشت، زمین‌گیر می‌شود. سال‌ها پشت سر هم می‌آیند و می‌روند. پنجره‌ای به روی روشنی باز نمی‌شود. هر چه که هست تیره و تیره‌تر می‌شود. دیگر در خواب هم نمی‌شود نفس کشید. نوروز می‌آید. بهار می‌آید. سپس می‌رود. تابستان، پاییز، زمستان، زمستان دوست‌داشتنی هم می آید و می‌رود و باز یک سال دیگر. یک سال دیگر پیرتر می‌شوم. یک سال‌دیگر فاسدتر می‌شوم. سلول‌هایم یک سال دیگر به نابودی نزدیک تر می‌شوند. 35 سالگی هم شروع می‌شود. 34 سال گذشت. نه کودکی، کودکی بود. نه جوانی جوانی. نه روزی بود که با خودم بگویم دوست دارم این روز برای ابد ادامه داشته باشد. نه روزی بود که با خودم فکر کنم، زندگی ارزش زیستن دارد. مثل آدم‌های منگ، به آینده خیره شدم، آینده‌ای که هر وقت می‌رسید حال بود و چون گذشته به حالی بی ارزش تبدیل می‌شد. با خودم می‌گویم که زندگی کوتاه است. کوتاه‌تر از آن‌چه که در کودکی و جوانی به آن فکر می‌کنیم. حس نمی‌کنیم که یک روز چروکیده می‌شویم. یک روز کور و کر می‌شویم و روزی می‌رسد که دیگر کمر هم در برابر رنج تاب نمی‌آورد و خم می‌شود. آن وقت است که مرگ هم با تمام حماقت‌اش می‌آید و می‌رویم. خاک می‌شویم. انگار که هیچ‌ وقت نبوده‌ایم.

زبانم برای گفتن تبریک نمی‌چرخد. تا می‌آید به حرکت درآید شعله‌های رنج و سال‌ها بیهودگی از آن زبانه می‌کشد. شعله‌هایی که به جای گرمی با خود سرما و یخ‌زدگی و خون دلمه بسته و پیرزنان و پیرمردان پوسیده، بادبادک‌های خونی، نفس های در سینه حبس شده، میله‌های در شکم فرو رفته و رهگذران آغشته به خون می‌آورند. گاهی با خودم می‌گویم این‌همه خون و خاکستر بویناک، اینهمه درد، اینهمه رنج، این‌همه دست و پاهای قطع شده و در خیابان ریخته از کجا می‌آیند؟ این درون کی آرام می‌شود؟

اولین روز سال 89 را در خانه نشسته‌ام. هفت سینی نبود. شادی‌ای نبود. سفری نبود. چیزی برای تبریک گفتن نبود. چیزی برای تبریک گفتن نیست. زندگی به کام آن‌هایی که از آن لذت می‌برند. گاو رفت، ببر آمد. این زندگی حیوانی سال‌های حیوانی هم می‌خواهد. ببینم به کجا می‌رود جز نیستی؟